دل نوشته های من
.
...((Black Rose))...
.
نه کوک شد دلم به ساز عاشقانه ات
نه ساز من به میل تو خوش آمد و ترانه شد
ولی دلم ازین گرفت
به چه سبب ترانه ای که با تمام بغض خود برای تو سرودمش
لای کتاب عشق تو خاطره ماند و خاک خورد
به حرف خود رسیدم آن شبی که تا سحر نخفت چشم من ولی
نرفت یادت از دلم
به پاس این جواب تو دگر امان نمی دهم
به دل شکسته ساقه ی گلی دوباره جان نمیدهم
بسوز ای رز سیاه که تو غریب مانده ای
که همنشین هر که ای، همیشه جان ستانده ای
بسوز تا ابد که تو لیاقتت سیاهی است
همیشه عشقشان به تو واهی و اشتباهی است
بمیر ای سیاه دل که ننگ بوده رنگ تو
فقط برای غصه ها قشنگ بوده رنگ تو
بله برای هر گلی مایه ی ننگ بوده ای
به خاطرت چه هست هان؟؟؟؟این که قشنگ بوده ای؟؟؟!!!
بسوز بودنت چه سود... سحر سرودنت چه سود
ناله درون چاه کن...صدای بودنت چه سود؟؟؟
اینهمه صاف گفتی و صداقتت بهانه بود
از ابتدا گمانشان ...چرند و عاشقانه بود
اینهمه سوختی ولی عوض نشد رنگ تنت
جواب داده اند هان؟؟؟
جوابشان نمیدهی؟؟؟قفل زدی بر دهنت
اینهمه گریه کردمو اینهمه زار میزدم....
کاش به آبروی خود چوب حراج میزدم..
که این چنین جوابها من بسیار شنیده ام
نمک نداشت دست من این به وضوح دیده ام
دلم رضا نمیشود بگذرم از کنارشان
بغض گلوی من شکست...نمیدهم جوابشان
ازین به بعد میکشم طناب خاردار را
به دور خود که هیچکس خط نزند بهار را
خنجر دوست به دل نشست..مرا چه کین به دشمنان
که برگ من نریزد از کنایه های این و آن
به کنج خلوت خودم ....میخزم و فراری ام
ازین جماعتم به دور....میکنم پادشاهی ام
نه حرف عشق را بزن نه از صداقتت بگو
نه دوست باش با من و نه از محبتت بگو
تمام میکنم که پر ز اشک شد دو دیده ام
که من ز عشق دوست هم غیر بدی ندیده ام